دو قل نی نی
می خوام یه عکسی بزارم که شکار لحظه ها بود... که تفاوت سلیقه هاتونو به طور ژنتیکی نشون میده که رفتین سراغ میز توالت و امیرحسین به تقلید بابا ریش تراش و هستی هم رژ لب :)
هستی 90 درصد صدات میکنم بستنی... آخه عاشقه بستنی ام ولی فکر کنم تورو بیشتر از بستنی عاشقم :) امیر حسین این قدر مدله
خوابیدنتو دوست دارم این قدر دوست دارم... این که حتما حتما باید دمر شی تا
خوابت ببره اونم دمره یه وری... وای باسنتو قلمبه کنی دستهاتم بدی زیره
بالش تا خوابت ببره... وقتی هم غلت میزنی عینه بچه شیر کوچولو ها هستن
تپلین در حاله غلت زدنن شکمشون این ور اون ور میشه... وای عینه بچه ببر و
شیر ابهت داری موقع خواب... خلاصه خیلی ازت خوشم میاد.. آهای هستی خانوم این جمله هایی میگی دیوونه میشم... مامان تو نگران نباشیا من بلیزم خیس نمیشه مامان مواظبه خودت باش امیر حسین ساکت مردم خوابن زشته مامان موبایلتو بزار بالا امیر میندازه میشکنه!!! وای امیر حسین عاشقتم یعنی... عاشقه اون موهایه لختتم که هر چی
کوتاه میکنم چتریتهاتو باز زودی بلند میشه میاد زیره ابروت!!! عاشقه بند
بند انگشتهایه تپلتم... وقتی دستهاتو میشورم انگار تو دستهام پنبه است...
عاشقه اون چشایه درشته مشکیتم که نگام میکنی دلم میلرزه آهای هستی خانم باربی ... غش میکنم وقتی بهم میگی مامان جون دوست دارم
... عاشقه بوس کردنه لبهاتم هستی وقتی یکی پیشمونه بهت میگم یه توپ قلقلی بخون میگی: یه توپ قلقلی بابام بهم عیدی داد و نمیخونم چرا نمیخونی بخون دیگه واسه مامانی که همیشه می خونی الانم بخون میگی: نمیخونم دیگه دوست ندارم میگم چرا آخه میگی : نمیدونم نمی خوام بخونم... بعد میگم خوب آقایه راننده بخون.. میگی: آقایه راننده ماشینو بزن تو دنده بچم داره میخنده نمیخوام بخونم :D :)) بعد میگم امیر مامان تو ستاره بخون امیر: هستی بلده بگو اون بخون (آیکون یه مامانه کنف شده جلویه مهمون :)) عاشقتم دیگه اینم دلیلاش.. والا... امیرحسنم وقتی صدات میکنم امیر عشقه قشنگم تو هم
میگی جانم!!! دیگه اصلا یادم میره چی کارت داشتم همین جوری ادامه میدم تو
هم هی می گی جانم... من: امیر عشقه قشنگم امیر: جانمممممممممم من: امیر ضربان قلبم امیر: جانممممممممم من : امیر نفسه مامان امیر : جانممممممممم و........ اصلا دیگه یادم میره چی کارت داشتم؟!؟!؟ :))) آخه
چی تو این دنیا بیشتر از این بهم مزه میده که یه هو یه دخمله ملوس ظریف
مریف بپره تو بغلم بوسم کنه بهم بخنده دلمو بلرزونه هان؟؟؟ با اون چشاش
برام مژه بزنه تا اجازه کاری که ازم خواسته و صادر کنم همین که مژه میزنی
تند تند با یه لبخند سست میشم تسلیم میشم اصلا هر چی تو بگی... اصلا دلم
رفت... بیا اصلا قلبمم ماله تو... :* وقتی جفتتونو
تنبیه میکنم به علت خراب کاری مثلا میگم امروز اصلا سی دی گوگولوهارو نمیدم
بهتون که ببینین!!! بعد همدیگرو بغل میکنین همو دلداری میدین تا ی 5 دیقه
ایی همین جور دوست داشتنتون قلمبه استو دووم داره یه ذره که میگذره باز
میوفتین به جوونه هم :)) بله چهارشنبه یعنی پری روز ما با یه سری از دوستاتون رفتیم هپی هوس و من .زن عمو شما 2 تارو با خودم بردم که البته شماها بهش میگید خاله. بله محض بی خاله بودنه شما فسقلها یادتون دادم به زن عموتون بگین خاله :) رفیتم هپی هوس با 6 از دوستهایه اردی بهتشتیتون و مامانهایه مهربونشون... و چه قده خوش گذشت.. هم به شما که با دوستاتون بودین هم به ما مامانا که یه خلوتی میکنیم و یه گپه دوستانه و بگو بخند میکنیم... برگشتنی هم تو ماشین خوابیدن و با اون ترفیک شدید بعد 3 ساعت رسیدیم خونه تا من رفتم خاله رو برسونمو برگشتیم خونه درست 3 ساعت شد و خوش بختانش این بود که از این 3 ساعتو شما 2 تا عزیزایه من 2 ساعتشو خواب بودین و قسمت ناراحت کننده اش این بود که من خیلی خسته شدم و وقتی رسیدیم دلم استراحت می خواست ولی شما ها تازه از خواب پاشده بودینو سره حال بودین ... و دیگه نتونستم شام بپزم و شام رفتیم به سفارش شما ها کباب خوردیم... که باز یه کم اذیت کردین تو رستوران و امشبم واسه اولین بار شما 2 تا ما رو اذیت نکردین و راحت رفتیم فست فود و غذا خوردیم همیشه این قدر تو صندلی وول میزدینو از جاتون بلند میشیدن و بلند بلند حرف میزدین یا نوشیدنیتونو میریختین کلی کثیف کاری که ما یه کم موذب میشیدم ولی این دفه همه چی خوب بود و دیگه بعد از nامین بار فکر کنم دیگه شما ها به غذا خوردن تو رستوران عادت کردین... و من خوشحال که شما ها بزرگ شدین آقا شدین خانوم شدین :* :* یه کمم فکر کنم سرما خوردین که ناراحتتونم .. زودی خوب شین... بهتون قول دادم بچه هایه خوبی باشین هفته ایی یه بار ببرمتون هپی هوس راستی 2 ساله و هفت ماهه شدین 2 روز پیش و 5 ماه مونده به 3 ساله شدنتون ... بعضی وقتها که نگاتون میکنم میگم خدایا شکرت اینا همون 2 تا بچه هایه کوچولویه من بودن که خیلی ریز بودن که رفتن آز زردی بدن بستری شدن من رفتم بیمارستان دیدیم 2تاشون لخت دمر زیر نور خوابیدن کمر هر کدومتون اندازه یه کفه دست بود و پاهاتون شاید اندازه 2 تا انگشت چسبیده به هم ... خدایا شکرت هستی تو خیلی مرتب و منظمی خیلی... مثله پری روز تو سرزمین عجایب که بچه هایه دیگه هر چی توپ از استخر میرختن تو بدو بدو همه رو میریختی تو استخر... همه چیو دوست داری سره جاش بزاری... حتی دستشویی میری قشنگ شیره آبو میبندی شلنگو سره جاش میزاری و وقتی دمپاییتو درمیاری جفت میکنی کناره در میزاری بدونه کوچک ترین تذکر از طرف من تا حالا... درست برعکسه امیرحسین که شلنگو پرت میکنه وسطه دستشویی یه دمپایی هم شوت میکنه ته دست شویی یکی هم یا پرت میکنه همون جا یا از دست شویی میوفته بیرون... :) عاشقه جفتتونم.. عاشق :* امیرحسین: نه نوخورم استخونو داره!!! مامان :امیرحسین نارنگی می خوری: امیرحسین : نوخورم .ترشه!!! مامان: امیرحسین موز می خوری؟؟؟ امیرحسین : موز نوخورم شیر موز بده!!! مامان : هستی موز می خوری: هستی :نع پرتقال چی ؟؟؟ هستی: نع مامان: هستی میوه چی بدم بهت؟؟؟ هستی : نارنگــــــــی بده فقط نارنگی می خوری دریغ از یه ذره موز که دلم خوش باشه یه میوه کالری دار خوردی :) و دیگه از پوشک کردن امیرحسین هیچ خبری نیست حتی تو خواب ... و چه قدر بهش خوش میگذره ... و چه قدر به من سخت... ولی خدارو شکر خدا یه همت بده بتونم هستی رو هم از پوشک بگیرم... چه فصله خوبی بود این پاییز مهر ماهش از پستونک گرفتم جفتتونو و تو آبان هم امیرحسین و از پوشک... و این 30 ماه که روز به روز بیشتر عاشقتون شدم و بیشتر دلبستتون ... از شیرین زبونایتون از شیرین کاریاتون از خراب کاریا از دعواها از بازیهاتون هر چه قدر بگم کم گفتم.... فقط و فقط میگم که خدارو شاکرم... الحمدا... الحمدا... الحمدا... هر چه قدر بگم بازم کمه !!! وای که چه قدر خوش گذشت... محمدحسین و محد هادی... عزیزم ... چه قدر آقا بودن ... هم بچکی میکردن هم فهمیده بودن خیلی ازشون خوشم اومد... مامانشونم که دیگه فرشته بود . محمدین روابط اجتماعی بالا داشتن خوب حرف میزدن آروومتر از بچه هایه من بودن ... خیلی راحتم میشد از هم تشخیصشون داد... خصوصیات محمدحسین یه کم به امیرحسین بیشتر شبیه بود و کارایه هستی هم به محمد هادی شبیه تر بود محمدحسین و امیرحسین شلوغ ترو ساده تر... محمد هادی و هستی آرووم تر در عینه حال زبل تر... امیرحسین و هستی من این دوستهاتون وقتی 4 ماهه تو شکمه مامانه گلشون بودن با هم دوست شدیم که اون موقع شماها 6 ماهه تو شکمه من بودین :) هنوزم از یادآوریش به وجد میام... اولین دوسته مازیه مامانی این مامان مهربون بود با این 2 تا دسته گلهاش که ایشالا همیشه سالم و شاد باشن آمین... و نکته قابل ذکر که از اصفهان اومده بودن ... مرسی با پوریا و آریا کوچولوهایه دوست داشتنی... پوریا گردتر بود و آریا آروم تر و مامانی تر...با مامانه مهربونشون که به خاطره ما اومد و کلی هم طفلک با این کوچولوها سختش بود و شما 2 تا حسابی بازی کردین و جیغ زدنیو خوش گذروندین... به به دیگه چی از این بهتر؟؟؟ مامانا هم کلی حرف زدنو درد دل و مشورت خیلی خوش گذشت ایشالا بازم تکرار شه و بقیه دوست هایه مجازیه عزیزمونم ببینیم... هستی میره کنارش میگه : جانم عزیزم نازی نازی گریه نکنی هاااااا... بیا این پیشی ماله تو (عروسک محبوب هستی که اصلا از خودش جدا نمیکنه)...باز هستی ادامه میده: پیشی امیرحسین و بوس کن پیشیشو میچسبونه به صورت امیر میگه دیدی پیشی بوست کرد خودشم مرتب امیر ناز می کنه بوس میکنه...باز ادامه میده: امیرحسین گریه نکن دیگه دوست دارم عزیزم*... تا بالاخره امیرحسین آرووم میشه با اون چشمهایه خشگله خیسش به هستی نگاه می کنه منم ساکتم و هیچ عکس العملی نشون نمیدمو شما 2 تا رو به حاله خودتون میزارمو لذت میبرم... هستی هم هر وقت امیرو صدا می کنه امیرحسین جواب میده جااانم *دقیقا همون جمله هایی که همیشه من به کار میبرمو به کار بردی هستی من و این دفه منم به همراه شما 2 تا سرما خوردم ... همیشه ماه مهر من مریض میشم ولی با تمام وجودم این ماهو دوست دارم ماهیه که تو سونوگرافی 3 سال پیش فهمیدم 2 تایین... سره اذان مغرب بود که رفتم تو سونو فقط از خدا خواستم سالم باشه همین... خدا هم سنگه تموم گذاشت برام ... اذان تموم شده بود که اشک میریختم و فهمیده بودم 2 تایین و سالم ایشالا که صالح و سالم باشین همیشه ... این سرما خودرگی هم بازم میگذره...
| Design By : Pars Skin |

